محمد تقي جعفري

390

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

گربه مرگ است و مرض چنگال او مىزند بر مرغ و پر و بال او مرغ يا موش جان گرفتار در لانهء بدن هم : - گوشه گوشه مىدود سوى دوا مرگ چون قاضى و رنجورى گوا چون پيادهء قاضى آمد اين گواه كه همىخواند تو را تا حكم گاه مهلتى خواهى تو از وى در گريز گر پذيرد شد ، و گرنه ، گفت خيز جستن مهلت دوا و چاره ها كه زنى بر خرقهء تن پاره ها ( 1 ) تنها با توجه و محاسبهء دقيق در زندگانى و قلمرو ما بعد زندگانى است كه خواهى گفت : مرگ شيرين گشت و نقلم زين سرا چون قفس هشتن پريدن مرغ را در اين جهان ، كالبد تن كه لانهء موقتى براى مرغ روح است ، چونان قفسى است كه در ميان باغ گذاشته شده باشد مرغ از ميان سيمهاى قفس گلستان و درختان و جويبارها را مىبيند كه دسته دسته پرندگان ديگر در پيرامون قفسش ، آزادانه سرودها مىخوانند و داستانها مىگويند [ احساس پيوستگى فعاليتهاى عقلانى و وجدانى زندگان با ارواحى كه از اين خاكدان رخت بر بسته‌اند ، شبيه احساس همان مرغ گرفتار در قفس است كه در بارهء ارتباط با پرندگان آزاد دارا مىباشد . ] بىنوا آن گرفتار در قفس ، كه بهواى آزادى در فضاى سبزه زار شاداب و خرم ، نه اعتنايى بخوراك دارد و نه صبر و شكيبايى . بىچاره مضطربانه : - سر ز هر سوراخ بيرون مىكند تا بود كاين بند از پا بر كند حال كه در قفس محدود ، دل و جان آن پرنده در بيرون از آن قفس پر مىزند ، اگر در آن قفس گشوده شود چه خواهد كرد : - يك لحظه در اين بام بلا خيز نمىماند اين مرغ دل افسرده اگر بال و پرى داشت مىبيند كه با اسيرى در لانهء قفس نمىتواند آزادانه در فضاى عالم هستى به پرواز

--> ( 1 ) دفتر سوم ، ص 201 بيت 32 تا 44 . .